هم زبون
بارالها، دل های ما را به باطل میل مده پس از آنكه به حق هدایت فرمودی
زندگي كاملا بياتفاق ميگذرد مثل يك خاكستري ممتد بيصدا و من محو. در ميان اينهمه خاكستري، ديدن و ديدهشدن ساده نيست.. و من ...خودم را نميبينم. میلاد یگانه منجی عالم بشریت، مظهر حق و عدالت، آیینه نجابت، و اسوه انتظار، مهدی صاحب الزمان (عج) را خدمت تمام دوستان گلم تبریک عرض می کنم. يوسف مصری نمی آيد به كنعان دلم باز سر را می گذارد غم به دامان دلم بی حضور چتر دستانت ببين يعقوب وار مانده ام امشب دوباره زير باران دلم خوب می دانی زليخای جنون با من چه كرد پاره شد در ماتم عصمت گريبان دلم نوح من! خاصيت عشق است امواج بلند كشتی ات را بشكن و بنشين به طوفان دلم كی بهارت می وزد بر گيسوان حسرتم كی نگاهت می شود ای خوب مهمان دلم ؟ تا بگويی با من از عريانی اندوه خويش تا بگويم با تو از اسرار پنهان دلم بوی پيراهن مرا كافی است تا روشن شود چشم تاريك و شب خاموش كنعان دلم
من اکنون ایستاده ام و خود را می نگرم که دارم از پس تکّه ابرهای نمودین خویش سر می زنم. طلوع خود را می نگرم و خود را به نرمی و رضایت، غرق لذت و امید، تسلیم او می کنم. او که مرا در خود می مکد و من همچنان ساکت می مانم تا تمام شوم! نسیم امید بر چهره ام می وزد و من، در نشئه ی مطبوع نیست شدن هایم، غرقه در شکر و اشک، در انتظار آنم که از آن پُر شوم. احساس می کنم که آنچه اکنون در من می جوشد، سراپایم را فرا می گیرد، تمام "هستن"م را لبریز می کند. همه ی لکه هایی را که از اثر انگشت های طبیعت بر دیواره های "بودن"م مانده بود،می زداید. مرا در خود می شوید. دیگرم می سازد و من، گرم این لذت دردآمیز تولد خویش، ساکت مانده ام. اما نمی دانی! این که در من فرا می رسد به عظمت همه ی این هستی است، چه می گویم؟! به عظمت همه ی ابدیت است. به عظمت مطلق است و به هراس بی کرانگی! سنگینی آفرینش را دارد و جلال خدا را و "بودن" من، این قفس تنگ و ناتوان، گنجایش آن را ندارد. احساس می کنم که در خود فرو می شکنم، نمی دانم چیست! اما بی تابم دکتر علی شریعتی نه زمان برای من و تو می ایستد و نه عمر این من و تو هستیم که در خاطرات مانده ایم و درجا می زنیم. یک سال خاطره ی تلخ و شیرینم، تبریک. برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببینند، گوش ... که صداها و شناسه ها را در بیهوشیمان بشنود، برای تو و خویش، روحی که این همه را در خود گیرد و پذیرد، و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد و بگذارد از آن چیزی که دنبالمان کشیده است سخن بگوییم...
باز شبها خوابهاي نامرتب و ژوليده ميبينم. اين رنگ خاكستري دور و برم زيادتر از آناست كه با قلمموهاي باريك رنگي من، اتفاقي برايش بيافتد..
گذشته را مرور ميكنم. گذشتهاي كه نميدانم کی آغاز شد و نميدانم كي تمام شد يا نشد. نميدانم رفته يا نرفته. رابطه واقعي ما خيلي وقت پيش تمام شد. اما رابطه حقيقي را نميدانم. نميدانم چون حسرتي از تمامشدنش ندارم.. گاهي فكر ميكنم خواب ديدهام.. يك رويابيني كامل .. آن چه گذشت، شروعش، ادامهاش و تمامشدنش يك روياي كامل بود براي اينكه به حقيقت برسم. تازه علت دردي كه كشيدم را ميفهمم.. درد يك وسيله بود براي رسيدن بهچيزهايي كه لايق دانستنش بودم. انگار بايد خواب ميديدم. نوعي ديگر از زندهبودن را .. عاشق بودن واقعي را. من هيچ وقت در زندگي، هيچوقت، بهجز آنيكبار عاشق كسي نبودم. هيچوقت در هيچ رابطهاي، خودآگاهم از بين نرفت.. هميشه ميدانستم و ميدانم چه ميكنم.. اما آن يكبار همه كسي كه در من روزها و ماهها را ميگذراند يك روح بود.. يك جان خلص.. و من عين يك كالبد رويازده ناظر بودم ... دستم را گرفت و برد و گفت زندگي، عشق، دوست داشتن و دوستداشته شدن يعني اين .. بدان و بهخاطر بسپار...
و تمام دردي كه پس از آن كشيدم بهخاطر رفتن او بود و بیدار شدن من از رويا ...




















