هم زبون
بارالها، دل های ما را به باطل میل مده پس از آنكه به حق هدایت فرمودی
هر پلک زدن مرگ یک لحظه است.و مژه ها سوگوارانی سیاهپوش در ماتم قتل عام لحظه ها اند! من ندیدم بیدی سایه اش را بفروشد به زمبن رایگان می بخشد نارون شاخه خود را به کلاغ من اینجا ریشه در خاکم من اینجا عاشق این خاک از آلودگی پاکم من اینجا تا نفس باقیست می مانم من از اینجا چه می خواهم؟ نمی دانم! امید روشنایی گر چه در این تیرگی ها نیست! من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می مانم من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی گل بر میفشانم. من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید سرود فتح می خوانم. و می دانم تو روزی باز خواهی گشت! در نمازم!خدایا بدنم میلرزد. چون به لب نام تو ارم سخنم میلرزد. یادم از بار گنه اید و سر منزل مرگ وز غم این ره بی توشه تنم میلرزد. این پست کمی طولانی میشه ولی مطمئنا می ارزه قلبت را به كسي بسپار كه قلب هـــمــه ي هســـتــي بـراي او مي تپــد.قلــب خورشيد آسمان وجود ماست. پس بي غـبار باش تا خورشـــيـــد بهـــتر بدرخشــد. به اميـــد آن روز كه بــا آمـــدنش غبـــار دلهـــامــان، ازميــان بـرود. خداییش نمیشه برای شروع فقط همین یه جمله رو گفت. پس این یکی رو هم داشته باشید: ذره ذره آب مي شويم و فرو مي رويم در خاكي كه كودكان آينده روي آن بازي مي كنند ، بي آنكه حتي به ياد آورند قيافه هاي خسته ي ما را كه زماني عاشق بوديم و منتظر، و براي هر چيز ساده اي مي گريستيم تا آرام بگيريم ! بسیار بسیار بسیار مفتخرم که این مطلب رو همین اول پست اعلام کنم که آشنایی من با این رفیق گلم از طریق محله نبوده بلکه آشنایی بقیه رفقای محله با این رفیقمون از طریق سرو قامت بوده (آره اصلا من خودخواهم. چیه آقا جان؟! عقده شده بود واسم دیگه! یه جورایی می تونم بگم که از همون اول وبلاگش مطالبش رو خوندم. اگه اشتباه نکن با پست همه را دوست دارم! شروع شد. اولش یه جورایی عجیب بود ولی خوب بعد فهمیدم که درسته! یادمه وقتی رفتم تو وبلاگش از این شاکی بود که چرا کسی واسش نظر نمی ذاره. اون اول فکر کردم از این بچه های ذوق کامنت هستش ( خودت نخون این یه تیکه رو البته اینم دلیل این نظر خاصم: یه نکته ای که از همون اول خیلی خیلی خیلی باهاش حال کردم و جلبش شدم این بود که همیشه پست هاشو رو با سلام و درود بر محمد و آل محمد شروع می کرد. (خداییش این کارش خیلی ارزشمند بود واسم) و به مرور زمان رفت و آمد به وبلاگ های همدیگه شد یه عادت. از همون اول هم قشنگ کامنت می ذاشت. یعنی به همه چی گیر می داد. همه جوره هم پایه بود. یعنی تا جایی که ادب رعایت می شد پایه بود. خیلی قشنگ می نوشت. راست گفتن قدیمی ها، که هر آنچه از دل برآید بر دل نشیند. یه پست فوق العاده داشت که فکر کنم خیلی کارا کرد این پستش با اون عکس درون پستش. خداییش همیشه هم باید همین جوری بود. باز بی خیال دنیا! تو کار فتوشاپ عین دادا حسنک خودمون تبحر خاصی داره و کارش حرف نداره. همیشه هم می خواد توی عکس هاش اسم وبلاگش رو بنویسه، دو حرف اول کلمه های اسم وبلاگش رو با حروف بزرگ می نویسه. اگر فکر کردید که می تونید از دستش به سادگی در برید، بد جور اشتباه کردید. اگه تصمیم بگیره به چیزی گیر بده بد جور گیر میده! به همه چی هم گیر میده. از ژاپنی ها گرفته تا ترور رئیس جمهور آمریکا و معتادین.... ولی اینم بگم که هر جوری که از دستش بر بیاد کمکت می کنه. یه دختر خیلی خوب با اخلاق منحصر به خودش. خیلی زود با همه جوش می خوره (همون صمیمی شدن خودمون). معتقد و با ایمان. امیدوارم به آینده و فردایی بهتر. همه جوره هم پایه کل انداختن هستش. (سعی نکیند که توی کامنت انداختن باهاش کل بندازید!) گهگاهی که کل کل خونش پایین بیاد دیگه نمیشه هیچ جوره جلوشو گرفت. هر کس به وبلاگش سر بزنه،اون هم حتما میره و تلافی کامنت هایی که واسش گذاشتن رو می کنه. عاشق رنگ مشکی (جرات داری بهش بگو قالب وبلاگت رو عوض کن و یه قالب با رنگ روشن بذار). احتمالا باید یه نسبتی با میشاییل خودمون داشته باشه چون شنیدم که دست فرمونش خوبه (در حین رانندگی علاقه زیادی به در و دیوار از خودش نشون میده). فکر کنم اگه تو یه ماشین فرمول یک بشینه دیگه هیچ جوره نشه کنترلش کرد. آهنگ های سیاوش رو به بقیه آهنگ ها ترجیح میده ولی گهگاهی هم آهنگ هایی با بیس ... گوش می کنه. به آبجی کوچولو داره که خوشم میاد همش حالشو می گیره درسش رو تمام کرده و فکر کنم در حال حاضر شاغل باشه. اهل مطالعه هستش و کتاب روی ماه خداوند رو ببوس رو دوست داره. ساکن قم نائب زیاره ی همه ی دوستان (الکی رفیق تو قم پیدا نکردیم که! بخوای نخوای باید نائب زیاره باشی) با آرزوی شادکامی و موفقیت روز افزون برای رفیق خوب هم زبون " نرگس " دینگ دینگ!! اصل کاری رو نگفتم هنوز که! دیروز تولد این دوست خوبمون بود. پس یه تبریک ویژه به همین مناسبت خدمتش عرض می کنم و امیدوارم که همیشه و در همه حال تو زندگیش موفق باشه. خدایا از ته دلم صدات می زنم … از ته دلم ازت کمک می خوام… خدایا از ته دلم ازت می خوام امام زمان زودتر بیاد… خدایا می دونم ، می دونم که ما آدما فقط تو گرفتاری هامون، تو غمهامون،اونجایی که میفتیم تو بن بست و کاری از هیچ آدمی واسه کمک کردن بهمون ساخته نیست میایم سراغ تو که اون بالا هر لحظه مراقب مایی... خداییش جزو وبلاگ های توپ محله باید حسابش کنیم. آشناییم با این رفیقمون هم مثل بقیه رفقا بود. اوایلش توی وبلاگ های بقیه دوستان با نظراتش آشنا شدم و بعد هم کم کم به وبلاگ خودش سر زدم و بقیه ماجرا. نکته ی قابل توجهی که که اون موقع ها و البته هنوز هم واسم جالب بود طریقه کامنت گذاشتنش بود. یعنی تقریبا در مورد همه چیز کامنت می ذاشت (از جک و اس ام اس گرفته تا چیز های دیگه) به جز خود موضوع پستی که واسش کامنت می ذاشت! بچه ی شادی به نظر می رسید. دقیقا یادمه اولین باری که به وبلاگش سر زدم یه پست گذاشته بود در مورد خوابگاه دانشگاه دختران توی شهرشون و چندتا عکس هم گذاشته بود که خوب منم با توجه به شیطنت های اون زمان کلی کامنت گذاشتم و با حسنک خندیدیم. همیشه عکس های تاپ فانی می ذاشت تو وبلاگش. البته فکر کنم یه شعبه ی دیگه از سایت مارشال بود وبلاگش... کم کم و به مرور زمان مطالبش عوض شد و بیشتر به سمت و سوی انتظار کشیده شد تا اینکه، تا اینکه... یه نویسنده هم به وبلاگش اضافه شد. خوب اوایل طبق رسم معمول نمی شد که زیاد باهاش گرم گرفت ولی بعد از یه مدت متوجه شدم که ای بابا این خواخور هم عین خودمون خاکیه. جفتشون هیچ وقت عادت ندارن پست های کوتاه بذارن. یعنی اصلا هیچ جوره تو کتشون نمی ره که پست هاشون کوتاه باشه. البته باز الان بهتر شده. جدیداً هم که دیگه دلش به این خوش شده که وبلاگش یه نویسنده خوب و ماهر داره و خیالش از این لحاظ راحته واسه همین دیگه ماه به ماه هم نمی تونی توی دنیای سایبر پیداش کنی. اون اوایل وبلاگش یه قالب داشت که خدا می دونه چه قدر باید انتظار می کشیدی تا لود بشه. ولی بعد از اون به کمک آچار فرانسه محل یه قالب ساخت که باز بهتر از قالب قبلی بود. علاوه بر آپ های مناسبتی که جفتشون انجام میدن گاهی اوقات هم آپ هایی با مذمون انتظار انجام می دن که جدا ارزش خوندن داره. گل پسره بچه ی غرب کشور و ساکن استان ایلام هستش. البته جدیدا هم خبر رسیده که توی منطقه کرج دیده شده که دلیلشو نمی دونم. (بچه جان مگه تو فضولی خوب) راستی این رو هم بگم که عاشق پیازه اما گل دختره شمالیه (هر چند خودش میگه نیست) ولی متولد شده و ساکن تهران. دانشجوی رشته کامپیوتر توی دانشگاه آزاد یکی از شهر های شمالی هستش. من که بهش می گم دختر باران. چراش رو نمی دونم ولی فکر می کنم بهش میاد این اسم. دختر خیلی با روحیه و شادابی هستش. خیلی زیاد میاد نت و با وجود اینکه همیشه هم قول میده که کمتر بیاد اما... به طور فوق العاده ای پایه هستش که یه جا جنگ راه بیفته، اونوقت فقط کافیه بشینید و انتظار بکشید تا صبحانه فرداتون با یه کله پاچه جور بشه. اهل کامنت ترکوندن هم هست بدجور. یه زنبیل داره که اوه بیا و ببین چه می کنه با این زنبیلش. از خرید توی چند شنبه بازار گرفته تا نوبت گذاشتن توی صف شیر و کوپن و کامنت. اگر باهاش چت کرده باشی قطعاً متوجه متن های استاتوسش شدی که همیشه چیز های جالبی می ذاره. در کل بچه های خیلی گلی هستن و همیشه هم چه توی سرو قامت و چه توی هم زبون، جز ادب و احترام چیز دیگه ای ازشون ندیدم. با آرزوی شادکامی و موفقیت روز افزون برای رفقای خوب هم زبون " همسایه دیوار به دیوار و کدخدا " شهادت امام محمد تقی (ع) بر همه ی دوستداران اهل بیت تسلیت باد. ************************ یه بچه های محله باصفای ویژه با عقل آب عشق به یک جو نمی رود فکر کنم اون اوایل آشنایی من با محله باصفا، بعد سیمرغ با این رفقا آشنا شدم. اولاش در حد همین رفت و آمد وبلاگی ساده ولی بعد از یه مدت که این حسنک دم بریده با اون آچار اجنویش پیداش شد دیگه کم کم رفت و آمدهای من با این رفقا هم زیاد شد. عرضم به حضور محترم شما که هر چی بخوای می تونی توی وبلاگ هاشون گیر بیاری. از مطالب طنز گرفته تا آهنگ ترکی و سخنان فیلسوفانه! از همون اول هم اینجوری بودنا. یعنی کلا بچه های شادی بودن. یه بار یادمه یکیشون یه چندتا عکس گذاشت تو وبلاگش و گفت اینا جیگرای منن! (دقیق عنوانش رو یادم نیست ولی یه چی تو همین مایه ها بود). خلاصه بگم براتون بعد از اون دیگه غوغایی به پا شد تو محله. از یه طرف سیمرغ و از یه طرف هم این حسنک.(البته اون زمان مجتبی هم یکمکی موش می دوند اون وسطا خلاصه اینکه اصلا قصد خاصی در میان نبود ولی خوب شده بود دیگه. (آخرم قضیه به خیر و خوشی تموم شد. بین خودمون باشه، من اون موقع شیطنتم گل کرده بود می خواستم عکس عمو محسن قرائتی رو واسشون بذارم) و طبق روال عادیه دنیای نت و وبلاگ نویسی یه روزی یه دفعه عمو فیلترینگ اومد سراغ این بنده ی خدا و خفتشو گرفت. و یه مدتی باعث شد که این رفیق گلمون بره خونه واسه استراحت. از اون طرف اون یکی رفیقش گل می کاشت تو وبلاگش با اون مطالب تاپش. هر وقت می رفتی تو وبلاگش یه مطلب جدید داشت و خداییش حال می داد واسش کامنت بذاری چون سریع جواب کامنت هاتو می داد. اما این وسط یه رفیق گل دیگه ای هم بود که سرش به کار خودش بود و تو زمینه تخصصی خودش یعنی موزیک ترکی فعالیت می کرد. نکته ی بسیار جالبی که در مورد این رفیقمون می تونم بگم، قالب وبلاگش هستش که کاملا به زبان ترکی هستش و خداییش کلی با این کارش حال کردم. (دمت قریژژژژژ) با وجود اینکه من هیچی از زبان ترکی بیلمرم ولی هر وقت می رفتم تو وبلاگش به یه متن ترکی بر می خوردم و کلی زور میزدم تا معنیشو بفهمم ولی خوب نمی شد دیگه. فکر می کنم اسم هر سه تاشون توی دنیای نت یه اسم مستعار باشه. خلاصه کلوم اینکه هر سه تاشون قبلا ها خیلی خیلی اکتیو بودن ولی الان وبلاگشون رو هفته به هفته گردگیری میکنن و دیر به رفقا سر میزنن. هر سه تاشون دانشجو هستن و به امید خدا دارن واسه کارشناسی ارشد خودشونو آماده می کنن. البته ناگفته نمونه که یه شیرینی و یه عروسی هم این وسط افتادین همتون اساسی(چه پررو ام من. چه سریع خودمو به اتفاق بقیه رفقا چتر کردم ) آهان راستی اینم بگم که چند وقت پیش به طور اساسی زمین لرزه یه حالی بهشون داده بود و مجبور شده بودن شب رو توی ماشین هاشون بخوابن (خدا رو شکر که به خیر گذشت). با آرزوی شادکامی و موفقیت روز افزون برای رفقای خوب هم زبون "یسنا، ناز خانم و آیهان" دوستان من چون شناخت زیادی روی این رفقا نداشتم واسه همین کوتاه نوشتم. خوشحال میشم اگه شما هم چیزی می دونید بگید مخصوصا سیمرغ ***************************** کاش کودک بودم تا بزرگترين شيطنت زندگي ام نقاشي روي ديوار بود ، اي کاش کودک بودم تا از ته دل مي خنديدم نه اينکه مجبور باشم همواره تبسمي تلخ بر لب داشته باشم ، اي کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتي و درد با يک بوسه همه چيز را فراموش مي کردم
یک پسر کوچک به یک ستاره نگاه کرد و گریه را سر داد ستاره گفت : پسر چرا گریه می کنی ؟ پسر گفت : تو خیلی دور هستی من هرگز قادر نخواهم بود تو را لمس کنم ستاره پاسخ داد پسر اگر من هم اکنون در قلب تو نبودم تو نمی توانستی مرا ببینی روز خزان پاييزي پرستويي را ديدم در حال مهاجرت به او گفتم : چون به ديار يارم مي روي به او بگو دوستش دارم و منتظرش مي مانم . بهار سال بعد پرستو نفس نفس زنان آمد و گفت : دوستش بدار ولي منتظرش نمان؟؟؟؟؟؟ گاهی اونقدر سرگرم آرزوهات می شی که فراموش می کنی شاید خودت آرزوی کسی باشی. *********************** یادم باشد : حرفی نزنم که به کسی بر بخورد نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد راهی نروم که بی راه باشد خطی ننویسم که آزار دهد کسی را یادم باشد که روز و روزگار خوش است همه چیز رو به راه است و خوب تنها تنها دل ما دل نیست . اما تو نیز ... یادت باشد حقیقت با تمامی تلخی هایش از دوست داشتن بهتر است یادت باشد آنکس که در قفس چشمانت اسیر شد آزاد نکنی و مبادا با نگاهی ... یادت باشد اگر کسی پرسید راه عاشقی کدام است ؟ جاده تنهایی را به او نشان ندهی یادت باشد اگر کسی برایت نوشت : ((که دوستت دارم )). برایش نغمه جدایی سر ندهی . یادت باشد که روز و روزگار خوش است آری همه چیز بر وفق مراد است و خوب . و خوش تر از آن معشوق بودن . تنها دل عاشق است که دل نسیت . یادت باشد اگر دلی را تنها گذاشتی چنان باش که روزی بتوانی به یادش آوری یادت باشد به دیگران بیاموزی که چگونه بر غرورشان تکیه کنند . آنگاه که اشکهایشان سبب از پا افتادنشان شد . یادت باشد به دیگران بگویی که سرودن ((دوستت دارم ها )) چه بی اثر است . یادت باشد آخرین لحظه خداحافظی تو آغاز لحظه شکستن است . یادت باشد می توانستی بال پرواز باشی تا راه صعود به قله آرزوها ، به لحظه ای طی شود . یادت باشد می توانستی بهترین بهانه باشی برای شکستن همه نباید ها یادت باشد می توانستی بهترین خبر قاصدک ها باشی یادت باشد می توانستی معنای واژه ((سکوت)) باشی یادت باشد همه اینها را می توانستی باشی اما تو فقط یک بغض بی وقفه و گریه ای بی نهایت شدی خسته ام از کاری که هنوز آن را شروع نکرده ام و مانده ام در راهی که پیمودن آن را آغاز نکرده ام. در پیچ و تاب های زندگی خویشتنِ خود را گم کرده ام. نخ بادبادک زندگی ام را به من برگردانید تا آن را دوباره هوا کنم... بزرگترين درس زندگي اينست كه گاهي ابلهان درست مي گويند. وينستون چرچيل نمي دانم چرا ما انسان ها عادت داريم آبي وسيع آسمان را رها كنيم و جذب آبي كوچك چشماني شويم كه عمقي ندارد با اينكه مي دانيم روزي بسته خواهد شد اما آسمان كي بسته خواهد شد تا جایی که یادم میاد قشنگ ترین نوشته ها رو توی وبلاگشون خوندم. قشنگ یادمه زمانی که توی سرو قامت می نوشتم، همیشه سعی می کردم قبل از نوشتن یه سر به وبلاگشون بزنم و مطالبشون رو بخونم و اون وقت بود که احساس می کردم می تونم جملات رو خیلی قشنگ تر کنار هم بچینم. از اول هم توی همین وبلاگ می نوشتن ولی داستان عمو فیلتری واسه اینا هم تکرار شد و اینگونه شد که یه مهاجرت اجباری به یه وبلاگ دیگه داشتن. اما 2باره برگشتن همین جا. دو تا آبجی که یکی از یکی قشنگ تر می نویسن و همیشه هم عالی می نویسن. هر دوتا دانشجوی کامپیوتر که البته بزرگتره درسش رو تمام کرده اما دریغ از یه شیرینی کشمشی خشک و خالی. دومی یه کمکی شیطون تر از اولی تشریف دارن و اولی یه کم یخ تر از دومی. فکر می کنم بیشتر کارهای وبلاگ رو آبجی کوچیکه انجام بده و البته همیشه هم خوب کار میکنه. این آبجی بزرگه اون اوایل زیاد ما رو تحویل نمی گرفت. حالا چراش رو می ذاریم پای درس و زندگی و آشپزی و این حرف ها. شنیده شده که خیلی از پیاز هم خوشش میاد. توی ماه رمضون اکثر اوقات بعد از سحر می تونستی توی نت پیداشون کنی. خیلی باحال بودن. نوبتی چت می کردن. اول یکیشون نماز می خوند و اون یکی می اومد چت می کرد بعد این یکی می رفت نماز می خوند اون یکی که نمازش تموم شده بود می اومد چت می کرد. در کل بچه های پایه ای واسه بحث کردن هستن. البته بحث های مفید. چیزهای زیادی هم توی ماه رمضون ازشون یاد گرفتم. اول ماه رمضون با هم یه عهدی بستیم که تا اخر ماه مبارک سر نمازامون همدیگه رو دعا کنیم. ولی این دوتا دبه در آوردن که ما دونفریم و دوتا دعا در حق تو می کنیم ولی تو 1نفری و 1دعا در حق ما میکنه اما از اونجایی که من خیلی در زمینه دفاع از حقوق آقایون فعال بودم سریع راضی شون کردم که اگه دعاهای شما دوتا روی هم بذاریم، تازه میشه اندازه یه دعای من. فکر می کنم از اطلاعات عمومی خوبی برخوردار باشن. لااقل که توی چند مورد این طوری بوده. همونطور که گفتم دانشجوی کامپیوتر، اهل یکی از شهرهای غربی کشور و دخترانی بسیار خوب و مهربون هستن. اولا بهشون می گفتین سیمرغ و ققنوس ولی الان می گیم باران و کمان (بین خودمون بمونه من همیشه فراموش می کنم که کدومشون باران هستش و کدومشون کمان) یه همکار خیلی خوب هم دارن توی وبلاگشون به نام ترلان که اوایل با نام فاطیما می شناختیمش. خداییش اطلاعات چندانی در مورد این ترلان خانم ندارم فقط می دونم که اهل فارس هستن و علاقه ی زیادی هم به سفر دارن.همیشه مثل همین دوتا آبجی خوب می نویسه و بیشتر از این دوتا آبجی می تونی توی نت پیداش کنی. جدیدا هم از اونجایی که آقا خیلی دوسش داره به من ماموریت داده تا اگه درد دلی یا صحبتی با آقا داشت به من بگه تا من هم 3سوت برسونم به آقا و از اون ور هم صحبت ها و راهنمایی های آقا رو واسش بیارم. با آرزوی شادکامی و موفقیت روز افزون برای رفقای خوب هم زبون حالا اگه بقیه دوستان هم چیزی از این سه تا رفیق خوبمون می دونن بریزن تو گود





![]()
اللـــهـم عجــل لــولــيك الــفـرج
خواستم بگم که بالاخره ما هم تو عمرمون یک کار مثبت انجام دادیم و رفقای محله رو با یه رفیق خیلی گل آشنا کردم)![]()
![]()
). یعنی از اینایی که مطلبشون رو یه این امید می نویسن که بالاخره یکی بیاد بخونه و نظر بذاره.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
و مجبورش می کنه به هر سازی که می زنه برقصه. (پس چی. فکر کردی! بچه ی بزرگ بودن همین مشکلات رو هم داره)![]()
![]()
![]()
![]()

ادامه مطلب
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بیچاره من ، که ساخته از آب و آتشم![]()
شمالغربی کشور تو محاصره خودمونه به طور کامل.![]()
![]()
![]()
)![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
"باران، کمان و ترلان"![]()


