هم زبون
بارالها، دل های ما را به باطل میل مده پس از آنكه به حق هدایت فرمودی
اگر یک صندلی در کوپه آخر نگه داری خدایا رحمتی کن تا ایمان، نان و نام برایم نیاورد قدرتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم. دکتر شریعتی ******************** دوستانی که اطلاعاتی در زمینه وهابیت دارن و یا سایت یا مرجعی رو در این رابطه می شناسن، اگه لطف کنن و منو راهنمایی کنن ممنون میشم. سلام آقا هنوز تب و تاب این یانگوم از سر مردم که نیفتاده هیچ! تازه یه مستند هم ساختن به نام موج کره ای!!! یکی نیست بگه بابا جان بی خیال. حالا من که واسه خودم حرص نمی خورم واسه داروگ حرص می خورم که زیاد از این کره ای ها خوشش نمیاد. ************************* به نام او به نظر این رفیقمون شکستن دل آدم ها رو هنر ندون، اگه تونستی می تونم جزو اون بچه های با حال دنیای نت و از رفقای با معرفت دنیای خارج نت ازش یاد کنم. اون اوایل زیاد باهاش کاری نداشتم. یعنی ترجیح می دادم سرم تو کار خودم باشه و با غریبه ها کاری نداشته باشم. ولی وقتی واسه اولین بار دیدم اومده و واسم کامنت گذاشته با خودم گفتم که زشته تو هم برو. و این طوری شد که پای ما به خونه این رفیقمون باز شد. ولی متاسفانه پاقدمم خوب نبود و زودی در وبلاگشو تخته کردن اما از اونجایی که این رفیقمون از اون بچه پررو های روزگار هستش با 3سوت نه تنها وبلاگشو از فیلتر بودن نجات داد بلکه پدر صاحب بچه رو هم درآورد. یادش بخیر یه قالب داشت اون اوایل که سمت چپش یه نردبان می رفت تا توی ابرها. چه قدر که من از اون قالب خوشم می اومد. تو وبلاگش از همه جور مطالب می تونی گیر بیاری.در کل آدمیه که پایه خندست اونم از نوع زیادش. جنبه ی خیلی خوبی داره. کم پیش میاد که از دست کسی دلخور بشه مگر اینکه چی بشه(همیشه استثنا وجود داره). سعی میکنه اگر کسی از دستش دلخور شد زودی از دلش در بیاره و کلاً می تونم بگم که آدمیه با روحی لطیف و اخلاقیات خوب. یه مدتی که باهاش بودم فهمیدم که بچه ی خیلی خوبی هستش و می تونی توی مشکلات و گرفتاری هات بدجور روی کمکش حساب کنی. دارای روابط عمومی بسیار عالی ای هستش و سعی می کنه با همه رفیق باشه و البته همه رو بدون دلیل دوست داره چون معتقده که این بهترین دوست داشتن هستش. سعی کنید اگه مشکلی داشت هیچ وقت حتی به شوخی هم که شده مسخره اش نکنید، چون اون موقع دقیقا همون بلا سر خودتون میاد(من الان دارم سزای اون خنده هامو می بینم) این رفیقمون اهل نصف جهونه و لهجه بسیار قشنگی هم داره. دانشجوی ترم سه رشته کامپیوتر هستش و ید توانایی هم توی کار با فتوشاپ داره. با آرزوی شادکامی و موفقیت روز افزون برای رفیق خوب هم زبون "حسنک وزیر" آقا یه سوال؟! جدیدا خواسته یا ناخواسته یه تغییری توی پست های این حسنک ایجاد شده! می خوام بدونم چه قدر حواستون بوده؟! به نظرتون این تغییر چیه؟! دوستان عزیز می بخشید چون تصمیم دارم که پست ها رو کوتاه بذارم به همین دلیل زیاد در مورد برخی مسائل صحبت نمی کنم. پس اگه بعضی خصوصیات دوستان رو ذکر نمی کنم لطفا ناراحت نشن. حضرت فاطمه بنت الكاظم عليهالسّلام نيز مانند ديگر اولياى پاك خداوند، داراى كرامتهاى باهره بوده و مىباشند و در اعصار و قرون مختلف، عموم طبقات از عالم و عامى، شاهد و ناظر بعضى از آن كرامات بوده و گواهى دادهاند. البته روشن است كه در پرتو مقامات عاليه معنوى و تقرّب خاصى كه آن مكرّمه در نزد خداى تعالى دارند، از موهبت عظيم عنايات الهى و الطاف ويژه پروردگار برخوردار گرديده، داراى چنين كراماتى شدهاند. مرحوم قائممقام فراهانى مىگويد: جناب آميرزاآقاى سركشيك حضرت معصومه قم مىفرمود: در سنه 1300 ضعيفه مفلوجهاى را از كاشان به قصد استشفا به قم آوردند دخيل حضرت معصومه سلاماللَّهعليها شد، شب كشيك من بود. ضعيفه دور حرم مانده و درب حرم را بستند، چون نصف شب شد آن ضعيفه آواز داد: حضرت مرا شفا داد. در را گشودم. ديدم همانطور است كه مىگويد. واقعه را پرسيدم. گفت: عطش بر من غلبه كرد، خجالت كشيدم آب بخواهم، با آن حالت خوابم ربود، در واقع جام آبى به من دادند و گفتند: اين آب را بخور، شفا مىيابى. آب را خوردم و از خواب بيدار شدم. ديدم نه از عطش خبرى است و نه از فلج اثرى. دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند و اندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند و مىفرمود: سالى نيست كه دو سه نفر كور و شل از بركت توسل به آن معصومه سلاماللَّهعليها شفا نيابند. و هم او در جاى ديگر مىنويسد: كراماتى كه در عصر خود اين حقير، از حضرت معصومه سلاماللَّهعليها ملاحظه نموده زياد است، خود كتابى لازم دارد. چند فقره آن را در اين رساله درج نموده كه از جمله آنها: خاقان مغفور، فتحعلىشاه قاجار البسهاللَّهحللالنّور در مطلبى يكصدهزار تومان نذر نمودند. بعد از رسيدن به مطلب، به علاوه آن وجه را خرج طلاى گنبد مبارك و ساختن صحن و مدرسهدارالشفا و غيرها نمودند. حسينخاننظامالدولهشاهسون كه نذرى نمودند آن گلدستهها را ساختند. نوّاب والامستطاب اشرف ارفع والانائب السلطنه كامران ميرزا خود مىفرمودند: من بعد از زيارت، از قم بيرون آمدم و بر دو فرسنگى براى صرف نهار پياده شدم. ديدم چند تيهو برخاستند. تفنگ را از تفنگدار خواستم و به جانب آنها انداختم و تفنگ دولوله از ميان لولها تركيد. ريزهريزه شد و آسيبى به من و حاضرين - محض آنكه زوّار آن حضرت بوديم - وارد نيامد. از همانجا شخصى را فرستادم كه گلدستههاى حضرت را صلا نمايد. صحن نو را مرحوم مغفور ابراهيم خان امين السلطان ساختند. مرحوم حاجى نورى رضواناللَّهعليه داستانى را نقل مىكنند كه چون در زمان خودشان و در نزديكى محلّ اقامت ايشان واقع شده و گويا صاحب جريان را مىشناختهاند، داستانى ارزشمند است. ايشان مىگويند: در ايّامى كه ما در كاظمين اقامت داشتيم و مجاور بوديم، در بغداد يك مرد نصرانى بود به نام يعقوب كه دچار بيمارى استسقا شد و هرچه مراجعه به اطبا كرد نفعى نداد و بيمارى او شدت يافت، چنان رنجور و لاغر گرديد كه از راهرفتن عاجز شد. او خود مىگويد: پيوسته مىگفتم خدايا، يا شفايم ده يا مرگم را برسان. تا اينكه شبى همچنان كه روى تختخواب، خوابيده بودم، خواب ديدم سيدجليل، نورانى و بلندقامتى نزد من آمده و تخت مرا حركت داد و گفت: اگر شفا مىخواهى بايد به شهر كاظمين بروى و زيارت كنى كه از اين بيمارى رهاشوى. از خواب بيدار شدم و جريان خواب را براى مادرم نقل كردم. او كه نصرانى بود گفت: اين خواب شيطانى است و رفت صليب و زنّار آورد و به گردنم آويخت. من دوباره خواب رفتم و در عالم رؤيا بانويى با جلالت و پوشيده را ديدم كه آمد و تخت مرا حركت داد و فرمود: برخيز، چه آنكه صبح طالع شد. مگر پدرم به تو نفرمود به زيارتش بروى تا تو را شفا دهد؟! عرض كردم: پدر شما كيست؟ فرمود: امام موسى بن جعفر عليهالسّلام گفتم: تو كيستى؟ فرمود: اَنَاالْمَعْصُومَةاُخْتُالرّضا عليهالسّلام؛ منم معصومه، خواهر رضا عليهالسّلام من بيدار شدم و متحيّر بودم كه چه كار كنم و كجا بروم. پس در قلبم افتاد كه به خانه سيّد محترم، سيدراضىبغدادى كه ساكن در محله رواق بغداد است، بروم. به راه افتادم تا به خانه او رسيدم. در را كوبيدم. او گفت: كيستى؟ گفتم: در را بازكن، چون صداى مرا شنيد، دخترش را صدا زد كه در را بازكن كه يك نصرانى است و مىخواهد مسلمان شود. من وارد شدم و گفتم از كجا دانستيد كه نصرانى مىخواهد مسلمان شود؟ گفت: جدّم حضرت كاظم عليهالسّلام در خواب به من خبر دادند. بعد مرا به كاظمين و به خانه عالم جليل شيخ عبدالحسين تهرانى برد و داستان را به ايشان عرض كردم. به دستور او مرا به حرم مطهّر بردند و دور ضريح طواف دادند، ولى اثرى از براى من ظاهر نشد. چون بيرون آمدم و مختصر زمانى گذشت دچار تشنگى شدم. آب آشاميدم. در آن وقت حالم دگرگون شد و به زمين افتادم و آن وقت بود كه احساس كردم كه بارگرانى چون كوه بر پشتم بود و برداشته شد و ورم بدنم از بين رفت و به كلى كسالت و دردم مرتفع گرديد. به بغداد برگشتم. بستگانم كه از جريان اطّلاع پيداكردند ناراحت شدند. مادرم گفت: خدا رويت را سياه كند. كافرشدى؟ گفتم: از بيمارى چيزى مىبينى؟ او گفت: اين از سحر است و بالاخره مرا زدند، اذيت كردند و خونآلود نمودند و گفتند: تو از دين ما خارج شدهاى. من به كاظمين برگشتم و خدمت شيخعبدالحسينتهرانى رفتم و او اسلام و شهادتين را به من تلقين كرد و مسلمان شدم و چون خطر، مرا تهديد مىكرد، او مخفيانه مرا به كربلا فرستاد و چون زيارت كردم و برگشتم مرا با مرد صالحى از اهل اصطهبانات به بلاد عجم فرستاد و يكسال در آن قريه - اصطهبانات - از توابع شيراز ماندم و بعد به عتبات برگشتم.... مرحوم محدثنورى مىگويد: و باز به محل هجرت خود برگشت و در آنجا همسر گرفت و مشغول به قرائت مصائب حضرت امام حسين عليهالسّلام شد و الآن در آنجاست و اهل و اولادى دارد... (55) استاد ما در شيراز در قسمتى از سطوح، مرحوم آيتاللَّهآقاىحاجسيّدمحمّدباقرآيتاللهى معروف به حاجعالم رضواناللَّهعليه كرامتى را از حضرت معصومه سلاماللَّهعليها نقل كردهاند كه خود در جريان آن بوده و مشاهده كردهاند و آن اين است كه مىفرمايد: در سال 1349 هجرى قمرى به قصد تشرّف به قم از شيراز مسافرت نمودم. در اصفهان براى پيداكردن وسيله براى قم به گاراژ رفتم. يك ماشين سوارى آماده بود. من و يك نفر ديگر كه اصفهانى و مرد باوقارى بود سوار شديم. جوان ديگرى هم آمد كه سوار شود، مادرش كه به بدرقه او آمده بود با چشم گريان روى به حقير نموده و گفت: آقا! دعاكن فرزندم به سلامت برسد. ما سه نفر عقب ماشين جاگرفتيم و راننده، جلوى ماشين را براى ديگرى در نظر داشت. راه افتاديم. چندين كوچه و خيابان گردش كرديم تا درب خانهاى نگهداشت و شخصى را سوار نموده و به سمت قم به راه افتاديم. ضمناً معلوم شد آن جوان از ارامنه و كارمند بانك تهران است و آن شخص آخر اهل كردستان و رئيس دخانيات اصفهان است. رفتيم تا به مورچهخورت كه حدود چندفرسنگى اصفهان مىباشد، رسيديم. در اينجا مأمور تفتيش اثاثيه مسافرين آمد و چون شب تاريك بود چراغ دستى را گرفت و نگاه به داخل ماشين كرد. از من پرسيد آقا اسباب شما كجاست؟ گفتم جلوى ماشين روى كاپوت بستهاند، برو نگاه كن. از آن جوان پرسيد: اين صندوقچه كه روى ركاب ماشين است چيست؟ گفت: مشروب است. از آقاى رئيس پرسيد: صندوقچه بسته شده چيست؟ آن هم گفت: مشروب است و ما هم مىشنيديم و مىفهميديم، ولى مجبور بوديم خود را به نفهمى بزنيم. بعد مأمور تفتيش آمد و از اينكه سؤال از اثاثيه اينجانب كرده بود، معذرت خواست. به هرحال بدون تفتيش از آنجا گذشتيم. هوا بسيار سرد بود. آقاى رئيس - شايد براى رفاع از سرما - بطرى را سرمىكشيد. بوى آن بلند مىشد و به مشام آن جوان ارمنى كه عقب سوار بود، مىرسيد و او براى طعنه به اينجانب صدا مىزد: جناب رئيس! بوى خوشى مىآيد و قاه قاه مىخنديد و چندمرتبهاى اين جريان تكرار شد و هرچه كه تملّق جناب رئيس را گفت، او جرعهاى هم به او نداد و حتى تعارفى هم به او نكرد. به همين ترتيب رفتيم تا از حدود دليجان گذشتيم. در اين هنگام ماشين پنچر شد. براى پنچرگيرى بيرون آمديم و در سرما نشستيم. جوان ارمنى دم به دم مىگفت: البته ماشينى كه در آن خلاف شرع بشود، پنچر مىگردد و ما را به باد مسخره مىگرفت و صداى قاهقاه او و نيز آقاى رئيس بلند مىشد. عاقبت اين حقير نزديك رئيس شدم و خود را به دوستى با آقاى صديقىوزيرى از اهل كردستان كه در دارايى شيراز بود، براى او معرفى كردم و دم و دود رئيس را با اين بهانه بستم و از تكرار سركشيدن بطرى بازداشتم و فيمابين او و جوان ارمنى جدايى افكندم. پس از اتمام پنچرگيرى سوار شده و به طرف قم حركت كرديم. اين حقير به توجّه قلبى متوسّل به ساحت محترم حضرت معصومه سلاماللَّهعليها شدم و از جريان جوان و رئيس شكايت نمودم تا به قم رسيديم. ماشين درب گاراژ سوت زد كه درب بسته بازشود و وارد گردد. درب باز شد و ماشين خواست وارد شود، ناگهان صندوقهاى آن جوان و رئيس كه در يك رديف روى ركاب ماشين بسته بود، اصطكاك با آستانه درب گاراژ پيدا كرد و حساب هر دو صاف شد و از درب گاراژ تا وسط حياط يك جدول مشروف به راه افتاد و صداى مسخره حمالهاى گاراژ برخاست. اين حقير هم فوراً اثاثيه خود را به شخصى دادم كه بياورد و حسابم را با راننده تصفيه كردم و بيرون آمدم و آنها را به حرمان از مقصد واگذار كردم و از عنايت حضرت معصومه سلاماللَّهعليها سپاسگزارى نمودم. آيتاللَّه شبزندهدار راجع به عموى محترمشان، عبدصالح مرحوم آقاىحاجقنبر رحمةاللَّهعليه نقل كردند كه: همسرشان حمل پيدا كرده بود و بعد از مدتى متوجّه مىشوند كه جنين حركت ندارد. مراجعه به دكتر مىشود و او مىگويد: بچه در شكم مادر مرده و بايد عمل جراحى انجام شود و بچه مرده را بيرون بياورند. آن زمان - شصت سال قبل - هم كه هنوز عمل جراحى شايع نبود و امكانات و وسايل امروز را نداشتهاند و از اينرو عمل براى آن خانم و بستگانش گران تمام مىشود و بالاخره تصميم مىگيرند كه براى استشفا به مشهد مقدّس مشرّف شوند. لذا حركت مىكنند تا به قم مىرسند، خود آن محترمه گفته است: براى زيارت حضرت معصومه سلاماللَّهعليها رو به سوى حرم رفتيم و به مجرّد اينكه پا را داخل حرم گذاشتيم بچه شروع به حركت كرد و به جنبش آمد. اين جريان موجب شادى آنان مىشود و مرحوم حاجقنبر از قم نامهاى به جهرم مىفرستد و جريان را اطلاع مىدهد و مىگويد: ما پيش از آنكه به مشهد برسيم، خداوند لطف كرده و شفا داد. ******************************************************************** و از همه مهمتر اینکه: اول بذار تکلیفمو با این پسرای محل روشن کنم: فردا پاتونو تو محل نمیذارینا با توهم هستما مجتبی فردا روز جهانی دختران. این روزو به همه ی دخترای محله تبریک میگم سلام بالاخره ماجرای این بانو سو یانگوم و افسر مین جانگو هم به خیر و خوشی تمام شد و این دوتا هم تو مثل دو تا عنکبوت ولی خودمونیم، خوب تونستن 54 هفته همه رو میخ کوب کنن پای این جعبه جادو آ. دمشون قریژژژژژ. و اما چی می کنه این آقا از این به بعد تصمیم داریم هر هفته بهطور مختصر در مورد یکی از بر و بچ محله با صفای بلاگفا صحبت کنیم (اشتباه نشه گفتم صحبت نه غیبت). هان چیه خوشتون اومد... ولی مطمئنم که بعضی ها حالشون بد جور گرفته شد. و اما بر حسب ادب و احترام و اینکه حق آب و گل رو رعایت کرده باشم اول میرم سراغ قدیمی ترین رفیق وبلاگم که الان هم پای ثابت محله با صفاست. و شاید در لحظه هایی به ضرورت،غم را به عقب بنشانند،آنقدر که امکان به آسودگی نفس کشیدن پدید آید. یه دختر از اون دخترهایی که اگر باهاش کل می انداختی به سختی می تونستی حالشو بگیری (ولی من همیشه موفق بودم آ.) یه نکته ای که شاید تا حالا بهش اصلا توجه نکرده باشی فونت های توی وبلاگشه. هیچ وقت نشده که پست هاش از نظر سایز فونت، رنگ فونت، نوع فونت و مدل چینش حروف با هم یکسان باشن و خوب، این نکته ای هست که نشان از سلیقه ی خوبش داره. تا الان هم یادم نمیاد از شکلک توی مطالب پست هاش استفاده کرده باشه. اون اوایل که از یه قالب صورتی جیغ واسه وبلاگش استفاده می کرد ولی نمی دونم چی شد که یه بنده خدایی این قالب رو واسش گیر آورد و یه تنوعی به وبلاگش داد. موضوعی که بیشتر از یک ساله ذهن من رو به خودش مشغول کرده این آدرس عجیبی هستش که واسه وبلاگش انتخاب کرده (البته یه وقت فکر نکنید که من فضولما). در کل دختر خوبی به نظر میرسه فقط نمی دونم چرا اینقدر مطالبش رنگ غم دارن. البته نا گفته نمونه که همیشه پست هاش عالی بودن. اهل نصفه جهونه و دانشجوی رشته کامپیوتر در دانشگاه آزاد هستش. یه رفیق هم داره به نام وفا که جدیداً خیلی بی وفا شده. با آرزوی شادکامی و موفقیت روز افزون برای رفیق خوب هم زبون "سالومه خانم" خوشحال میشم توی قسمت نظرات پست های بچه های محله باصفا نظر خودتون رو در مورد رفیقی که در موردش صحبت کردیم رو بیان کنید تا شاید اطلاعات ما هم بیشتر بشه.
شهادت رئیس مذهب تشیع و شیخ الائمه حضرت امام جعفر صادق(ع) را به حضرت بقیه الله حجت ابن الحسن(عج) وهمه شیعیان جهان تسلیت می گوییم. به همین مناسبت پنج حدیث از آن بزرگوار انتخاب کردم تا چراغ راه ما در زندگی باشد
امام صادق (ع) فرمودند: ولایت ما همان ولایت خداست، که هیچ پیامبری را جز به آن مبعوث نساخت کافی جلد 1 صفحه 319 امام صادق (ع) فرمودند : هرکس دوست دارد از اصحاب قائم (ع) باشد باید انتظار بکشد، با پرهیزکاری و اخلاق نیک رفتار نماید درحالی که منتظر باشد. مکیال جلد2صفحه 151 امام صادق (ع) فرمودند : زمانی فرا می رسد که امام زمان (عج) از مردم غائب می شوند؛ خوشا به حال آنان که در آن زمان بر برنامه ومسیر ما ثابت بمانند . اثبات الهداء جلد2 صفحه 469 امام صادق (ع) فرمودند :دوست ندارم جوانی از شما شیعیان را جز در دوحال بینم ؛ دانشمند یا دانشجو . کافی جلد1 صفحه 30 امام صادق (ع) فرمودند : وقتی حضرت قائم (عج) قیام فرماید هیچ نقطه ای از کره زمین باقی نمی ماند مگر آن که در آن لا اله الا الله ومحمد رسول الله شهادت داده خواهد شد. منتخب الاثر صفحه 293 حالا فهمیدم که وقتی میگن طرف دلش دست خودش نیست یعنی چی!!! وقتی که وارد جاده ی فرعی میشی و پل روگذر رو رد می کنی و به محض اینکه چشمت به اون گنبد های سبز و گلدسته هاش میفته، احساس می کنی که دیگه هیچی در اختیار خودت نیست. اونجاست که می فهمی باید امانتی رو تحویل صاحبش بدی. کدوم امانتی؟! همون امانتی که یه روز توی سینه ات قرار داده و مهر خودشو توی اون جا داد... اینجا دیگه باید دلو بدی دست صاحبش تا ببینه امانت دار خوبی بودی یا نه. اینجا دیگه اختیارت دست خودت نیست هر جا که اون بخواد تو هم میری. بعد خودش دلتو نگاه میکنه و اگر بر اثر غفلت هات خدشه هایی به دلت افتاده باشه ترمیمش می کنه و آخر سر 2باره بهت برش می گردونه. ولی تو رو خدا اینبار مواظبش باش... ******************** سلام خدمت تمام دوستان. اول یه معذرت خواهی از تمام دوستان بخصوص افسون، کدخدا و همسایه بکنم که نتونستم هفته ی گذشته بهشون سر بزنم. جاتون خالی 5شنبه و جمعه به اتفاق حسنک وزیر رفتیم قم و جمکران. جداً که خیلی خوش گذشت. دعای کمیل تو اون هوای سرد محوطه مسجد جمکران، شارژ کردن گوشی، خوابیدن توی هتل حرم و پیاده روی های توی حرم امام و بهشت زهرا( اما نکته ی اصلی سفر این بود که من و حسنک به این واقعیت پی بردیم که کسبه ی قم آدم های بداخلاقی هستن ******************** توی ادامه ی مطلب یه سری مداحی و مناجات در وصف امام زمان (عج) آماده کردم که پیشنهاد می کنم حتما دانلودش کنید چون بعضی هاشون واقعا فوق العاده بودن. چه قدر بده یکی رو خیلی دوست داشته باشی، ولی دیر متوجه بشی که اونو دوست داری. چه قدر بده یکی رو خیلی دوست داشته باشی، ولی اونم دیر متوجه بشه که اونو دوست داری. چه قدر بده یکی رو خیلی دوست داشته باشی، ولی بعد نتونی بهش برسی. چه قدر بده یکی رو خیلی دوست داشته باشی، ولی بعدا حسرت داشتنشو بخوری. چه قدر بده یکی رو خیلی دوست داشته باشی، ولی نتونی اونجوری باشی که اون دوست داره. چه قدر بده یکی رو خیلی دوست داشته باشی، اونوقت با کارهات باعث رنجش خاطرش بشی. چه قدر بده یکی رو خیلی دوست داشته باشی، ولی کاری کنی که اشک از چشماش جاری بشه. چه قدر بده یکی رو خیلی دوست داشته باشی، ولی... حس غریبی دارم... نکند می خواهم بمیرم؟ من که هنوز خودم را به جایی آویزان نکرده ام. باید قبل از مرگ در چیزی چنگ بیندازم. باید قبل از مردن ناخن هام را در خاک فرو ببرم تا وقتی مرا به زور روی زمین می کشند به یادگار شیارهایی بر زمین حفر کرده باشم. باید قبل از رفتن خودم را جا بگذارم. اگر امروز از خودم چیزی باقی نگذارم چه کسی در آینده از وجود من در گذشته باخبر خواهد شد؟ اگر جای پای مرا دیگران نبینند، من دیگر نیستم. اما من نمی خواهم نباشم. نمی خواهم آمده باشم و رفته باشم و هیچ غلطی نکرده باشم. نمی خواهم مثل بیشتر آدم ها که می آیند و می روند و هیچ غلطی نمی کنند، در تاریخ بی خاصیت باشم. "من می خواهم خودم باشم و خودم را به خودم اثبات کنم." تو اگر نتوانی مرگ یک آدم را معنا کنی برای چه زنده ای؟! . . .
قطاری را فقط یک ساعت دیگر نگه داری
اگر یک ساعت دیگر،کنار کوپه آخر
نگاه مهربانت را به سمت در نگه داری
اگر وقتی کبوتر ها به گنبد بال می سایند
برای بال پروازم فقط یک پر نگه داری
دلم می سوزد و می سازد از خون جگر بالی
اگر تو آتشم را زیر خاکستر نگه داری
اگر شعری برایت باشم و شعر جدیدم را
بخوانم،بشنوی،در گوشه دفتر نگه داری
اگر نام مرا در بین مشتاقان دیدارت
به عنوان کنیز حضرت مادر نگه داری
اگر قسمت شود پای پیاده می رسم،باشد
مرا وقت شفاعت در صف محشر نگه داری
![]()
![]()
که آغاز گر هر آغاز است
سین لام الف میم
سلام بر محمد و آل محمد
سلام بر قائم
سلام بر توغرور خودت رو بشکنی اون روز افتخار کن!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
(من الان تو اوج فمینیستی به سر میبرم![]()
![]()
)
فکر نکن تو سایت مدیری واسه منم میتونی رییس بازی دراری آ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
عاشق رفتن تا در صلح و آرامش واسه خودشون زندگی کنن. ![]()
هم زبــــــــــــــون![]()
![]()
نترسین. هم زبون محرم رازه. پس فقط یه زحمت بکشین و هر هفته یک بار (پر رو نشین ها من می گم هفته ای یه بار. ولی شما روزی یه بار بیاین)
به هم زبون سر بزنین تا ببینید چه می کنه این هم زبون.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
) همشون یه خاطره ی خیلی شیرین شد واسمون.![]()
و به جاش راننده تاکسی هاشون آدم های خیلی ردیفی هستن.(مخصوصا اگه می فهمیدن یه قزوینی و یه اصفهانی مسافرشون هستن)![]()
![]()
یا حق![]()
ادامه مطلب

