هم زبون
بارالها، دل های ما را به باطل میل مده پس از آنكه به حق هدایت فرمودی
برای من فرقی نمی کنه دیوار آشپزخونه چه رنگی باشه یعنی:تا وقتی که ّبی سبز زرد صورتی مشکی یشمی خاکستری عنابی سفیدو... نباشه اشکالی نداره. این یه کار مردونه است یعنی:تو این کار هیچ منطق درستی نیست و تو هم سعی نکن دلیلی براش پیدا کنی. می خواهی توی درست کردن شام کمکت کنم یعنی:پس چی شد این شام؟چرا رو میز آماده نیست؟ چه فکر خوبی!یعنی:این کار شدنی نیست و من کل روز برات کرکری می خونم و حالت رو میگیرم. بله عزیزم یا حتما حتما یعنی:این یکی اصلا معنی نداره و چون جو گیر شدم از دهنم پریده. زنم من رو درک نمیکنه!یعنی:همه قصه های منو شنیده و دیگه خسته شده. ماجراش طولانیه و سر فرصت واست تعریف میکنم یعنی:اصلا خودم نفهمیدم چی شد. دستپخت تو مثل دستپخت مادر مرحومم می مونه یعنی:تو هم که غذا رو می سوزونی. کمی استراحت کن عزیزم خسته شدی یعنی:بابا این جارو برقی رو خاموش کن می خواهم فیلم ببینم. چه جالب یعنی:آخ که چقدر حرف می زنی. عزیزم مادیات در عشق ما هیچ نقشی نداره یعنی:باز سالگرد ازدواجمون رو فراموش کردم و کادو نخریدم. این واقعا فیلم خوبیه یعنی:تو این فیلم پر از بکش بکش و بزن بزن و ماشین سواریه. من برای این کار دلیل دارم یعنی:بذار ببینم چه دلیلی می تونم برای این کار پیدا کنم. منظورت چیه؟تو که لباس داری!یعنی:چهار سال پیش برای خودت لباس خریدی. ما تو کار خونه با هم مشارکت میکنیم.یعنی:من ریخت و پاش می کنم و او جمع و جور میکنه. princess *********************************** روزها می گذرند، روزگار هم. تنها خاطره ها هستند که معنای پر عمق زندگی را یادواره می شوند. و تنها اندکی سکوت... چه زیباست... قدسی و آسمانی... مثل پرواز ربنا استاد محمد رضا شجریان را از اینجا دانلود کنید اذان موذن زاده اردبیلی را از اینجا دانلود کنید Pri@m One of the worst things in world is which you feel a person is great and special for you, But (she/he) know you are an ordinaly... تو با منی اما نه از دیروز تو با منی اما نه تا فردا تو با منی اما نه با این من یه روز میری اما نه از حالا ...
Pri@m باز امشب حق صدایم کرده است وارد مهمانسرایم کرده است باز مولا سفره داری میکند دعوت از عبد فراری می کند وَ هُوَ شَهرُ رَمَضانَ الّذی اَنزَلتَ فیهِ القُرانَ هُدیً لِلنّاسِ وَ بَیِّناتٍ مِنَ الهُدی وَ الفُرقانِ یک سال گذشت و یک رمضان دیگر آمد. بازم ماه مهمانی خدا اومد. ماهی که هیچ وقت آدم دلش ازش سیر نمیشه و هیچ وقت ازش خسته نمیشه. دوباره فرصتی شد تا عبد روسیاه یه بار دیگه به در خونه ی مولی بره. دوباره فرصتی شد تا مالک یه شانس دیگه به مملوکش بده. دوباره فرصتی شد تا ذلیل بره پیش خونه عزیز و التماسش کنه. دوباره فرصتی شد تا خالق نعمت هاش رو ارزونی مخلوقش کنه. دوباره فرصتی شد تا حقیر جلال و بزرگی عظیم رو درک کنه. دوباره فرصتی شد تا بنده فاصله بین حقیر بودن و غنی بودن رو احساس کنه. دوباره فرصتی شد تا معطی یه نیم نگاهی هم به سائل بندازه. دوباره فرصتی شد تا مرزوق متوجه بشه که رازق اصلی کیه. دوباره فرصتی شد تا مبتلی برگرده در خونه ی معافی. دوباره فرصتی شد تا سلطان یه امتحان دیگه از ممتحن خودش بگیره. دوباره فرصتی شد تا لطف رحمن متوجه مرحوم بشه. دوباره فرصتی شد تا رابطه ای عمیق بین رب و مربوب ایجاد بشه. و دوباره فرصتی شد تا یه بار دیگه خودمون رو اون طور که باید بسازیم. خدایا شکرت که یک بار دیگه این همه به ما فرصت دادی. بیاد یه قولی همین جا به خودمون و خدای خودمون بدیم. بیاد این یک ماه رو بنده ی خاص خودش باشیم و فقط در راه خودش قدم برداریم. دوستانتون رو توی این شب ها و روزها فراموش نکنید. التماس دعا ****************************** سلام خدمت همه ی دوستان عزیز. اول از هر چی لازم میدونم از همتون تشکر که توی یک هفته ای که رفته بودم مشهد پرنسس و وبلاگ رو تنها نذاشتین(هر چند مثل گذشته ها سر نزدین ها. آمار همتون رو دارم. مخصوصا این داروگ رو). بعد از این بگم که تو مدتی که مشهد بودم برای همتون دعا کردم و به جاتون زیارت نامه و نماز خوندم. (اگر تو این ماه رمضونی منو دعا نکنید به امام رضا میگم که اون دعا و نمازها رو به حساب خودم بنویسه ها) اما مطلب دیگه اینکه بازگشت رفیق خوبمون نرگس خانم نویسنده وبلاگ مقصد نهایی از سوریه رو گرامی میداریم و بهش زیارت قبول میگیم. ولی مهمترین نکته: دو روز پیش نتایج کنکور کاردانی اعلام شد که خوشبختانه واسه ما خوش خبر بود. دوست خوبمون آقا مجتبی تونست تو شهر خودشون قبول بشه و مهمتر اینکه پرنسس خانوم خودمون هم تونست توی دانشگاه مورد علاقه اش قبول بشه. بهشون تبریک میگم و امیدوارم که توی این مرحله از زندگیشون هم موفق باشن. و آخری اینکه: دیشب هم نتایج کنکور کارشناسی اعلام شد که خوشبختانه اسم من هم توی پذیرفته شدگان بود. هر چند که چندان باب میل نبود ولی خوشحالم که تلاش هام بی نتیجه نموند. جا داره از آقا مهدی آشنا دوست خوبم هم تشکر کنم که توی مراحل انتخاب شهر و رشته کمکم کرد. بازم ایول به خودم که تند تند به همتون سر میزنمو تند تند هم آپ می کنم کلی واسه خودم اکتیوما اینم آپ جدید چون به مجی قول داده بودم که هم جمعه هم دوشنبه آپ کنم ******************************************************************** یه داستان کوتاه اما قشنگ................... کشاورزی تعدادی توله سگ از نژادی خوب رو گذاشته بود واسه ی فروش. ********************************************************************* خوب اینم از آپ دوشنبه با اجازتون کوتاه بود چون می خواستم به نظر آشنا ترین غریبه هم احترام گذاشته باشم فعلا علی علی princess آخرین خبر: او خواهد آمد... Priam from *************************************************** سلام دوستای گلم انشاالله مجی کلی بهش خوش بگذره و ما رو هم دعا کنه که خیلی محتاجم بالا رو هم کلی زحمت کشیده ها می خواستم بازم از اون شعرایی که خودم همیشه دوست داشتم براتون بذارم ولی گفتم دیگه خیلی تکراری می شه این شد که تصمیم گرفتم از توی گوگل یه کم داستان پند آموز براتون پیدا کنم **************************************************************** یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . داستان درویش و افراد کشتی درویشی همراه جمعیتی به کشتی در آمد . او از مال و ثروت چیزی نداشت ، بلکه ثروت و توانگری او غنای روحی و معنوی بود . او در گوشه ای از کشتی به خواب رفته بود که ناگهان سر و صدایی بلند شد . کیسه زری به سرقت رفته بود . همه اهل کشتی را وارسی کردند و سپس به سراغ آن درویش آمدند . درویش از این گمان بد دلشکسته شد و به بارگاه الهی عرضه داشت: پروردگارا بنده ات را متهم کرده اند ، هر چه صلاح می بینی عمل کن . در این اثنا صدها هزار ماهی سر از آب دریا بیرون آوردند و هر یک مرواریدی گرانبها بر دهان داشتند . آن درویش ، چند دانه از آن مرواریدها را بگرفت و در کف کشتی انداخت و سپس بر هوا پرواز کرد . فضا برای او همچون تختی روان شده بود و به همان ترتیب از آن کشتی دور شد و همانطور که از آنها دور می شد به اهالی کشتی گفت : کشتی مال شما و حق از آنِ من .
داستان ابراهیم ادهم و غلامش ابراهیم ادهم ضمن سیر و سیاحت به لب دریایی رسید، و آنجا نشست و به دوختن پاره های خرقه اش مشغول شد . در این اثنا امیری که در سالهای پیشین غلام او بود از آنجا گذر می کرد . همینکه چشمش به ابراهیم افتاد او را شناخت . ولی با کمال تعجب اثری از شاهزادگی و امارت در او نیافت ، بلکه او را درویشی بی پیرایه و خاکسار یافت . پیش خود گفت: پس کو آن حکومت و سلطنت و حشمت و جلال ؟ چرا اینقدر خاکسار و ژولیده حال شده است ؟ ابراهیم که عارفی کامل بود و بر ضمایر اشخاص ، واقف بود در همان لحظه فکر او را خواند و برای قانع کردن وی سوزن خود را به دریا افکند و چیزی نگذشت که صدها هزار ماهی سر از آب بیرون آوردند در حالی که در دهان هر یک ، سوزنی از طلا بود . ماهیان به ابراهیم خطاب کردند: ای عارف حقیقی همه این سوزنها از آنِ توست ، بگیر . ابراهیم رو به امیر کرد و گفت: ای امیر ، حکومت بر دل ها مهم تر است یا حکومت بر تخت ها ؟ امیر از تماشای این صحنه شگرف به وجد و شور دچار شد و گفت : وقتی ماهیان از روح عارف خبر دارند ، وای به حال کسی که از او بی خبر باشد .
داستان قبر پولدار و خانه فقیر جمعی تابوت پدری را بر دوش می بردند، و کودکی همراه با آن جمع ، نالان و گریان می رفت و در خطاب به تابوت می گفت :آخر ای پدر عزیزم ، تو را به کجا می برند ؟ تو را می خواهند به خاک بسپرند . تو را به خانه ای می برند که تنگ و تاریک است و هیچ چراغی در آن فروزان نمی شود، آنجا خانه ای است نه دری دارد و نه پیکری و نه حصیری در آن است و نه طعام و غذایی . پسرکی فقیر به نام جوحی که با پدرش از آنجا می گذشت و به سخنان آن کودک گوش می داد به پدرش گفت: پدر جان ، مثل اینکه این تابوت را دارند به خانه ما می برند . زیرا خانه ما نیز نه حصیری دارد و نه چراغی و نه طعامی . ***************************************************************************************** تموم عاشقا باختن ببین اون گریه هام از عشق چه زندونی برام ساختن خداحافظ گل پونه گل تنهای بی خونه لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه یکی با چشمای نازش دل کوچیکمو لرزوند یکی با دست نا پاکش گلای باغچمو سوزوند تو این شبهای تو در تو خداحافظ گل شب بو هنوز اوار تنهایی داره می باره از هر سو خدهحافظ گل مریم گل مظلوم پر دردم نشد با این تن زخمی به اغوش تو برگردم نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم از این فصل سکوت شب غم بارونو بردارم نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی تو که بیدار بیداری بگو از شب چی میدونی؟ تو این رویای سر در گم خداحافظ گل گندم تو هم بازیچه ای بودی تو دست سرد این مردم خداحافظ گل پونه که بارونی نمی تونه طلسم بغضو بر داره از این پاییز دیوونه خداحافظ... پرنسس ******************************************************************* این خیلی خوبه که حداقل افکارمون مال خودمونه... تولد یک سالگی تو را می خوانم را اولا خدمت سیمرغ و ققنوس عزیزم و ثانیا خدمت تمام بچه های محله تبریک عرض میکنم. امیدوارم که برای همیشه این دو موجود عجیب غریب موفق و پاینده باشن. تولدت مبارک تولدت مبارک تولدت مبارک پریام این مجتبی باز بلند شده رفته مسافرت ********************************************************************* من از اين شهر سفر خواهم كرد ونگاهت رو چون خاطره اي شيرين به افق خواهم داد و دلت را به نسيم گفته بودند شقايق زيباست و نمي دانستند تو چه زيبا بودي وقتي از عشق سخن مي گفتي دگر از عشق چه ماندست بجا جز نگاهي به نگاهي خرسند و سلامي به جوابي خشنود ديشب از كوچه ما عاشق تنهايي رفت وقت رفتن مي گفت عشق ما مسموم است عشق مسموم نگاهي دگر است آنزمان دانستم به حريم حرم عشق خيانت شده است ****************************************************************************** ای کاش...... ای کاش انتظار پایانی داشت تا من میتوانستم باز آن دستان پر مهرت را میگرفتم و برای اخرین بار بر آن بوسه میزدم. ای کاش انتظار پایانی داشت تا من تو را دوباره آغوش بگیرم و برای اخرین بار وجودت را حس کنم و در آغوش تو میمردم. ای کاش این انتظار طاقت فرسا تمامی داشت تا من نوای عاشقانه از دیدار تو سر میدادم و برای اخرین بار غرق در نگاه پر محبتت میشدم. ای کاش این انتظار پایانی داشت تا من دستانت را میگرفتم و در این غربت تنهایی غرق نمیشدم . ای کاش این انتظار پایانی داشت تا من برای اخرین بار گل رویت را ببینم...سر رو شانه هایت بگذارم و اشک شرم وپشیمانی را در دامانت بریزم. ای کاش ای انتظار پایانی داشت تا تا من میتوانستم تو را ببینم ودستان گرمت که دست احساس عشق است را حس کنم و برای اخرین بار نوای عاشقانه را از دیدار تو سر میدادم و با فریادی از اعماق وجودم دوستت دارم را فریاد میزدم. ای کاش این انتظار پایانی داشت تا من میتوانستم برای اخرین بار تو را در کلبه قلبم حس کنم. ای کاش این انتظار پایانی داشت تا من میتوانستم برای اخرین بار بر پیشانی تو بوسه عشق زنم و انگاه بمیرم ...بمیرم.
************************************************************* دلتنگی باز دلم هوا تو کرده به یاد روزهایی که دیگه بر نمی گرده به یاد نفس هــای آخر تو که شب و روز منو غمناک کرده به یاد خنده های شیرین تو که منو محو تو کرده به یاد عـشق تــو به من که پیوند منو تو رو با هم جور دیگه کرده به یاد روزهای خوش با تو بودن که حالا منو از زندگی سـیر کرده بــه یاد بـی مهری هایی که دل من در حق تو کرده بــه یاد کارها و حـرفهایـی که می خواسته و نکـرده ************************************************************ با خیاله تو بسر بردن اگر هست گناه _با خبر باش که من غرق گناهم همه شب دیدن روی ماه تو، اگه یه روزی پا بده با گوشه ی نگاه تو، حاجتمو خدا بده دلی به تو بستم، دله پریشونه شده دله مستم دیوونه دیوونه تا که با تو هستم ، دیگه غمی نمی مونه سلام نه می خوام شما بگین!!! این درسته که عمری بری پیش به نامش و به یادش آدینه وار بمونیم بخونی یا اینکه بری پیش تو را می خوانم نیایش با محبوبت رو بخونی یا توی وبلاگ موتورگازی از جمکران و انتظار بخونی یا توی دنیا وایسا و مقصد نهایی بری و از انتظار بخونی و یا اینکه آپ کدخدا رو با اون با اون شعر قشنگ بخونی، اونوقت، اونوقت خودت برای میلاد محبوبت بشینی تو خونه و آپ نکنی!!! چه طور می تونی این همه چراغ های رنگارنگ و این همه پرچم های منقش به نام محبوبت رو توی کوچه و خیابان ببینی و خود هیچ کنی. چگونه دلت آرام می گیرد که در این روز و شب دیده بر هم گذاری و چشمان زیبایت را میزبان خواب کنی. در این ایام تنها بیداریست که می تواند شور و شوق و اشتیاق مردم را برایت به نظاره گذارد. پس ببین این پیر زنی را که از مال دنیا هیچ ندارد ولی در این ایام پارچه ای رنگی را به نشانه شادمانی از تولد منجی بر سر در خانه اش چسبانده. ببین آن پسرکی را که تنها اسم خود و مادرش را می داند ولی در سر چهارراه به مناسبت این میلاد بزرگ شیرینی پخش میکند. خاطرم بی قراره یاره، دل من عاشقش می مونه روی قلبم همیشه نقشه، کاشی سبز جمکرانه مظهر کبریایی، آیینه خدایی مسجد سهله ی دل، منتظره بیایی دل میزنم به دریا، دم میزنم به مولا این گل نرگسه یا، یاس قشنگ زهرا صفات انبیاء حق رو، خدا در تن تو دمیده از گل حُسن یوسف تو، عالمی دستشو بریده عطر تو چون گل یاس، قلب تو غرق احساس شیعه تو خیمه تشنه است، با وفا مثل عباس مدینه غرق آهه، کربلا چشم به راهه عیسی مانند عباس، سردار این سپاهه میلاد یگانه منجی عالم بشریت، مظهر حق و عدالت، آیینه نجابت، و اسوه انتظار، مهدی صاحب الزمان (عج) را خدمت تمام دوستان گلم تبریک عرض می کنم.
يوسف مصری نمی آيد به كنعان دلم باز سر را می گذارد غم به دامان دلم بی حضور چتر دستانت ببين يعقوب وار مانده ام امشب دوباره زير باران دلم خوب می دانی زليخای جنون با من چه كرد پاره شد در ماتم عصمت گريبان دلم نوح من! خاصيت عشق است امواج بلند كشتی ات را بشكن و بنشين به طوفان دلم كی بهارت می وزد بر گيسوان حسرتم كی نگاهت می شود ای خوب مهمان دلم ؟ تا بگويی با من از عريانی اندوه خويش تا بگويم با تو از اسرار پنهان دلم بوی پيراهن مرا كافی است تا روشن شود چشم تاريك و شب خاموش كنعان دلم Princess & Priam خدايا... تو مسئولی... خداوندا مرا بی آنکه خود خواهم اسير زندگی کردی... کدامين دست جز دست تو غم ريزد به کام من چرا شد قرعهء محنت بنام من که حتی نيمه شبها اشک غم ريزم بپای تو به اميد صفای تو ... به اميد دوای تو ... خدايا عاصی و خسته به درگاه تو روو کردم نماز عشق را آخر به خون دل وضو کردم دلم ديگر به جان آمد در اين شبهای تنهايی بيا بشنو تو فريادی که پنهان در گلو کردم دلم ديگر به جان آمد در اين شبهای تنهايی بيا بشنو تو فريادی که پنهان در گلو کردم Priam **************************************** دیگرمن و تو آه مهم نیست بگذریم از اول اشتباه ... روزی کسی رفیق سفر می شود ولی در نیمه راه ... من دیده ام همیشه ندانسته می رود طفلی به شوق ماه ... گاهی به تیره بختی خود گریه می کند یک مرد بی پناه ... یادت نیست رفتی قلبی شکست آه ... بالاتر از گناه ... باور نکردنی است !!! ولی باورم شده است !!! عمرم شده تباه ... قسمت نبود اما یادم نمیرود آن آخرین نگاه ... princess
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
پسر بچه ای رفت سراغش و گفت:می خواهم یکی از اونا رو بخرم.
کشاورز جواب داد که:اونا نژاد خوبی دارن و کمی گرون هستند.
پسر کوچولو پولهایی رو که توی مشتش نگه داشته بود شمرد و گفت:من فقط 29سنت دارم.
کشاورز سری تکون داد و گفت: متاسفم پسرم اونا خیلی گرون تر از این حرفا هستند.
پسرک خواهش کرد : پس فقط اجازه بدید نگاهی بهشون بندازم.
و بعد از قبول کردن کشاورز رفت سراغ توله ها و چهارتا سگ کوچولوی پشمالو رو دید که با هم بازی می کردن و بالا و پایین می پریدن .
یهو یه صدای خش خش که از لونه ی سگ ها میومد توجه اونو جلب کرد و رفت به سمتش.
اونجا یه توله سگ لاغر رو دید که جثه اش از بقیه کوچیک تر بود و به دلیل این که یکی از پاهاش معیوب بود لنگ لنگان راه می رفت.
یه دفعه چشم های پسرک برقی زد و دوان دوان رفت سراغ کشاورز و گفت: آقا ممکنه اونو به من بفروشین .
کشاورز با تعجب پاسخ داد که: پسرم اون لنگه و لاغر.... به سختی هم راه می ره پس نمی تونی باهاش بازی کنی.
پسر کوچولو که هنوز چشم هایش می درخشید پاچه ی شلوارش را بالا زد و پای مصنوعیش را به کشاورز نشون داد و گفت اون توله سگ به کسی نیاز داره که درکش کنه و اشک تموم صورتش رو ..... ![]()
![]()
من طبق معمول همیشه باز باید تنها آپ کنم
ولی اشکال نداره![]()
![]()
این آپ![]()
![]()
ولی خدایی جملش کلی امیدوار کنندست
من
امیدوارم خوشتون بیاد
کم که نه هر روز کم کم می خوریم
در میان خلق سر در گم شدم
عاقبت آلوده ی مردم شدم
آب می خواهم سرابم می دهند
عشق می خواهم عذابم می دهند
بعد از این با بی کسی خو می کنم
آنچه دردل داشتم رو می کنم
خود نمی دانم کجا رفتم به خواب
از چه بیدارم نکردی آفتاب
نیستم از مردم خنجر پرست
بت پرستم بتپرستم بت پرست
خنجری بر قلب بیمارم زدند
بیگناهی بودم و دارم زدند
دشنه ی نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمی پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد
یک شب دا آمد و بیداد شد
عشق اخر تیشه زد بر ریشه ام
تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام
عشق اگر این است مرتد می شوم
خوب اگراین است من بد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافرم دیگر مسلمانی بس است
من که با دریا تلاطم کرده ام
راه دریا را چرا گم کرده ام
قفل غم بر درب سلولم مزن
من خودم خوشباورم گولم مزن
من نمی گویم که خاموشم نکن
من نمی گویم فراموشم نکن
من نمی گویم که با من یار باش
من نمی گویم مرا غمخوار باش
من نمی گویم دگر گفتن بس است
گفتن اما هیچنشنفتن بس است
روزگارت بادشیرین شادباش
دست کم یک شب تو هم فرهاد باش
آه در شهر شما یاری نبود
قصد هایم راخریداری نبود
وای رسم شهرتان بیداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
از درو دیوارتان خون میچکد
خون من فرهادمجنون می چکد
خسته ام از قصه های شومتان
خسته ز همدردی مسمومتان
این همه خنجر دل کس خون نشد
این همه لیلی کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فریادتان
بیستون از حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پیشه ام
بویی از فرهاد دارد تیشه ام
عشق از من دور و پایم لنگ بود
قیمتش بسیارو دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پایم بسته بود
تیشه گر افتاد دستم بسته بود
هیچ کس دست مرا وا کرد؟نه
فکر دست تنگ ما را کرد؟نه
هیچ کس از حال ما پرسید؟نه
هیچ کس اندوه ما را دید؟نه
هیچ کس چشمی برایم تر نکرد
هیچ کس یک روز با من سر نکرد
هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما میگریخت
چند روزیست حالم دیدنیست
حال من از اینو آن پرسیدنیست
گاه گاهی بر زمین زل میزنم
گاه بر حافظ تفال میزنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
منو تنها گذاشته
باز من باید تنهایی اپ کنم
چه کار سختی
باعث شرمندگی دوستان گلم که اپام به قشنگی اپای مجتبی نیست
به بزرگیتون ببخشید![]()
![]()




