تبليغاتX
هم زبون


هم زبون

بارالها، دل های ما را به باطل میل مده پس از آنكه به حق هدایت فرمودی

شاپرك به بوي گلهاي پشت ديوار آرام و نرم،پر كشيد...

شاپرك چه مي دانست؟
...

چه ميدانست چون شبنمي در ستيز آفتاب گرفتار باغبان خواهد شد
!!!

باغبان چه مي دانست؟
...

چه ميدانست چون سپندي بر سر آتش بيقرار شاپرك خواهد شد
!!!

بالهاي شاپرك ... در دستهاي بزرگ و مردانه باغبان ميلرزيد
!

دل باغبان نيز
...!

باغبان
...

دستش را در ظرف شيشه اي گشود ... آخر...نميتوانست ديگر شاپرك را در مشتش نگاه دارد
...

شاپرك را براي خودش ميخواست ... مي خواست تماشايش كند ... نگاهش كند
...

و نگاه كرد ... نگاه كرد ... با اشتياق ... و ... چه اشتياقي
!!!

شاپرك آرام شده بود ... ديگر بالهاي ظريف و تردش را تكان نميداد ... او هم باغبان را نگاه ميكرد
...

اما ... در نگاهش  تمنايي بود ... و ... چه تمنايي
!!!

دل باغبان لرزيد ... گرفت ... آخر شاپرك بايد آزاد باشد! پرواز كند
...

جاي پروانه آسمان است ...نه ظرف شيشه اي
!!!

. . .

باغبان ظرف شيشه اي را به ميان گلها برد ... شاپرك پر گشود ... روي گلبرگي نشست
...

باز آرام ... با همان تمنا .. باغبان را نگاه كرد
...

باغبان رو بر گرداند ... شاپرك روي گلي ديگر نشست
...

باغبان باز رو برگرداند
...

دل شاپرك لرزيد و
...

پر كشيد
!!!

شاپرك چه ميدانست
...

چه ميدانست باغبان گلهاي باغچه را براي او پرورده بود
!!!!!!

باغبان چه ميدانست
...

چه ميدانست شاپرك آرام نبود ... رام باغبان بود .... 

چه ميدانست

شاپرك در تمناي دستان او بود!!!

Princess

****************************************

سلام

 

قبلا وقتی می خواستی از سر کار یا کلاس بیای خونه همین که می شستی تو اتوبوس های شرکت واحد یه نفس راحت می کشیدی و با خودت می گفتی حالا می تونم توی این 20 دقیقه تا به خونه برسم یه چرتی بزنم.

 

اما این روزها به محض اینکه وارد اتوبوس های شرکت واحد میشی دیگه خبری از اون آسودگی خاطر و اون چرت راحت نیست. به محض اینکه چشمت میره رو هم یهو صدای گوش خراش موبایل یه بنده خدایی بلند بشه. یا اینکه یه آدم تازه به دوران رسیده ای جدیداً ملودی ریخته تو گوشیش و توی همون اتوبوس شروع میکنه  به چک کردن ملودی های گوشیش. از نانسی گرفته تا Tatto و عباس قادری...

 

حالا حق دارم دیوونه بشم یا نه؟؟؟!!!!

Priam

نوشته شده در دوشنبه 29 مرداد1386ساعت 22:7 توسط princess & priam | |

ای مظهر آدینه ام

 

من عاشق دیرینه ام

 

غصه های قریب غربت را چه کسی می داند جز تو که خود تنها ترین هستی در دنیای امروز...

 

تو دنیایی که هر کسی دم از رفاقت و پایبندی به اصول میزنه ولی وقتش که بشه همون اصول و رفاقت ها به بدترین شکل ممکن توسط همون آدم ها زیر پا گذاشته میشن.

 

تو دنیایی که دیگه همه روز هفته اش یه رنگ شده فقط امیدم به همین جمعه است. امیدم به همون حدیثی هستش که جدت گفت. همون که گفت یه روز مهدی من میاد و دنیا رو از بدبختی نجات میده.

 

آره آقا، تمام دلخوشی طول هفته به همین یه روزه. اونم فقط به بعد از ظهرش... تا اگه بازم یه وقت نیومدی بتونم لااقل درد دلمو واست بنویسم. بنویسم و بگم که به خدا خسته شدم.

 

به جدت قسم از این همه  نیرنگ و دورنگی خسته شدم. از اینکه هر کس بر اساس عقاید خودش یه تصویری از آدم میسازه خسته شدم.

 

اگر نمی خوای بیا لااقل یه کاری کن که من زودتر بیام پیشت، چون دیگه کشش این دنیا رو ندارم. چون دیگه ظرفیتم تمام شده.

 

این دنیا با همه ی خوبی هاش مال اونهایی که حاضرن واسه یه چیز بی ارزش رفاقت و شرف آدمی رو زیرپا بذارن. من دیگه نمی خوامش. یا تو بیا یا منو پیشت برسون...

 

به هر نفس دوای من حسینه...

 

************************

 

سلام چون سلامتی میاره

 

امیدوارم که حال همه رفقا مخصوصا اهالی محله باصفا خوب باشه.

 

اول از همه این میلادهای پر نور و مبارک رو خدمتتون تبریک عرض میکنم و امیدوارم که در کنار خانواده های عزیزتون خوش و خرم باشین.

 

دوما می خوام از همتون بابت اینکه 2باره قابل دونستینم و به بلاگمون سر می زنین تشکر کنم و یه عذر خواهی هم بکنم بابت به قول بعضی دوستان از این شاخه به اون شاخه پریدنم تو بلاگفا. انشاالله اگر خدا بخواد دیگه اینجا موندگاریم.

 

تو این مدت هم خیلی از دوستان یا برام آف میذاشتن و یا اینکه نظرات خصوصیشون به دستم می رسید. جا داره که ازشون بابت اون طرز فکر غلطشون تشکر کنم و فقط می تونم بگم که آدم ها رو واسه آدم بودنشون دوست داشته باشیم نه واسه چیزهای دیگه از جمله نوشته هاشون...

 

از پرنسس عزیز هم تشکر میکنم که دعوت منو در مورد همکاری مجدد تو وبلاگ پذیرفت.

 

حالا نوبت میرسه به سفرنامه اصفهان.

 

همون طور که خبر دارین هفته ی گذشته ما چترمون رو، روی نصف جهان پهن کردیم تا هم اینکه یکی از بهتریم دوستانم رو ملاقات کنم و هم اینکه تجدید دیداری کنم با اماکن اصفهان.

 

جای همتون خالی کلی بهم گذشت و جداً شرمنده این حسنک وزیر شدم. انشاالله بماند وقتی اومد شهر ما جبران کنیم.

 

آقا طبق قرار قبلی با حسنک، قرار بودکه سفرنامه اول رو حسنک بذاره روی صفحه سایبر و لازمه که بهتون بگم اگر هنوز نخوندینش زودی برین اینجا و بخونینش که کلی خنده بازار هستش.

 

حسن همه چیز رو مفصل گفته فقط چنتا نکته می مونه که من میگم.

 

شب که رسیدم رفتیم با حسن کنار زاینده رود قدم بزنیم. وقتی رسیدیم به پل نصر، همون اول برخوردیم به یه آدم مثلا دادا که جوابش رو دادیم ولی بعد از اون رسیدیم به یه بچه کوچولو که ماشاالله یه پذیرایی خیلی گرم همون شب اولی ازمون کرد. هر چند حسن از دستش عصبانی شد ولی خوب بچه بود دیگه کاریش نمی شد کرد.

 

روز اول هم که رفتیم میدان امام یه سر  به بازار مسگرها زدیم. آیا جاتون خالی. با وجود اینکه برای بار چندم بود که میرفتم ولی بازم برام جذابیت داشت. در همین حین هم فالوده بستنی حسن آقا به راه بود.

 

بعد که رفتیم ناهار بخوریم(همون غذای سنتی اصفهون یعنی بریانی) وقتی نشستیم رو میز چند تا توریست بلژیکی هم اونجا بودن. اقا جاتون خالی ماشاالله انگار اینا ماست ندیده بودن تا حالا تو عمرشون. ما هم فضولیمون گل کرد و تا حسن بیاد یه کم با اینا گپ زدیم. آخر سر هم تا حسن بره غذاها رو حساب کنه(خوب چی کار کنم من مهمون بودم و حسن اصلا نمی ذاشت بابت چیزی پول بدم. الهی قربون برم این رفیقو. ای کاش همه رفیقام این طوری بودن) من یه کم دیگه با اینا گرم گرفتم و برنامه سفریشون رو پرسیدم. یارو هم شروع کرد به توضیح دادن. هر جور بود رفتیم خونه. تا 2باره عصری که برگشتیم میدان امام همین که داشتیم راه می رفتیم یهو دیدیم که بههههه این رفیق های دم ظهری پیداشون شد. ما راهمون رو گرفتیم و رفتیم تو مسجد. بعد از نماز 2باره چشممون خورد به این توریست ها.تا اینجا شد 3بار. آخر شب هم که داشتیم روی پل خواجو قدم میزدیم بازم این 4تا رو دیدیم. حسن گفت بیا بریم بهشون بگیم که تا حالا 4بار دیدیمتون ولی من گفتم ول کن بابا حسن حال داری. ولی خداییش قصد کردم اگر یه بار دیگه دیدمشون حتما دعوتشون کنم تا بیان یه سر هم به شهر ما بزنن.

 

یکی از سوژه هایی که هیچ وقت یادم نمیره دعوای اون حج آقا با اون حج خانوم توی تاکسی بود. آقا جدا اون شب خندیدما. توی ماشین هی حسن میگه حاج آقا شما بیخیال شو حاج خانومه شروع می کرد. تا حسن می اومد حاجخانوم رو ساکت کنه حاج آقا شروع میکرد. جالبش اینجا بود که حسن چند با ربرگشت گفت آخه بابا جان 25 تومان ارزش نداره که این طوری آدم اعصابش رو بهم بریزه و سریغع پشت سر حرف حسن حاج خانومه تصحیح می کرد که آخه صحبت سر 25 تومان نیست، سر 50 تومانه. خلاصه جاتون خالی. به محض اینکه از تاکسی پیاده شدیم من فقط رفتم یه گوشه و شکممو چسبیدمو شروع کردم به خندیدن.

 

از پیاده روی توی 4باغ بالا واستون بگم که کلی حال داد. از اون یخ در بهشتی که با حسن به یاد بعضی ها که تابستون و مردادش رو با یخ در بهشت سر میکنن خوردیم بگم که خوردنش از خیابون 4باغ بالا شروع شد و بعد از طی کردن خیابون سپه درست دم میدون امام تمام شد(نمی دونم قضیه اش چی بود که هر چی می خوردیمش تمام نمی شد.)

 

از شب نشینی، صرف شام و صحبت کنار پل خواجو بگم که یه شب خاطره انگیز واسم ساخت. البته همین جا بگم که منو حلال کنید چون پشت سر همتون حرف زدم(البته حلال هم نکردید مهم نیست چون دیوار حاشا بلنده.)

 

از باغ پرندگان بگم که توی یکی از قفس هاش پرنده ها جوجه داشتن( البته به قول بعضی ها) ولی نمی دونم چرا جوجه شون شکل سنجاب بود.

 

بعد از باغ پرندگان هم که اون پیرمرد خیر و نیکوکار که می خواست با دادن آدرس اشتباهی ما رو دور شهر بگردونه و خلاصه رقص مناره های عمارت منارجنبان...

 

از اونجا هم که با محسن دانشمند رفتیم خرید و کلی عکس و خلاصه اینکه خیلی اون روز خندیدیم.

 

یکی از موارد دیگه ای هم که هیچ وقت یادم نمیره و واسه هم تعریف کردم خوردن گوش فیل به همراه دوغ بود.

 

نکته ی دیگه قضیه شوخی من سر گالری بود که حسن جدی گرفت و ما رو کشوند به گالری. خلاصه چندتایی عکس انداختیم. همون جا با حسن قرار گذاشتم که اگر یه روزی مشهور شدم حسن رو بکنم عکاس مخصوص خودم.

 

بعد هم که خرید(سر این خرید کلی از دست حسن دلخور شدم. بعدا که اومد شهر ما حالشو می گیرم) و نهایتاً صرف شام که بسیار عالی بود.

 

ختم سفر هم که همراهی خانواده ی حسن آقا با بنده تا ترمینال بود و بدرقه حسن آقا تا خروج اتوبوس از ترمینال.

 

خلاصه اینکه این سفر واسه ما شد یه خاطره ی خیلی خوب که همیشه تو ذهنمون می مونه.

 

یه نکته ای رو هم اضافه کنم که حاجی اگر یه اصفهونیه خیلی باحال وجود داشته باشه اون یه نفر همین حسن آقاست(البته چون حق تقدم با خانوم هاست پس حسن جون بعد از سالومه میشه باحال)

 

 نصف جهان

نوشته شده در جمعه 26 مرداد1386ساعت 21:0 توسط princess & priam | |

 

سلام بر تو ای نزدیک ترین نام به خدا! سلام بر تو ای سفینه عشق! مدینه را شور حضور تو پر کرده است. شمیم لبخند پنجره ها! فضا را عطرآگین نموده و آسمان، خیره به نورافشانی مُنزل وحی، نام زیبای تو را زمزمه می کند و زمین چه سعادتمند، گهواره حضور تو پیدا شده است. ای رهبر عاشقان و دلدادگان، ای حسین (ع) میلادت گرامی و پاینده باد.

 

 

 

 

سوم شعبان، ولادت فرخنده مهتر جوانان بهشت و

 

آموزگار شهادت، حضرت حسین بن علی علیه السلام

 

مبارک و خجسته باد.

نوشته شده در پنجشنبه 25 مرداد1386ساعت 18:16 توسط princess & priam |

 یه روز تصمیم گرفتم بخاطر مشكلم خودم رو از بالای ساختمان پرت کنم پایین

.................

 

 طبقه دهم زوجی رو دیدم که عاشقانه یکدیگر رو در آغوش گرفته بودند

 

 طبقه نهم پیتر رو دیدم که مثل همیشه تنها بود و گریه می کرد

 

طبقه هشتم مردی رو دیدم که نامزدش با بهترین دوستش هم خواب شده بود

 طبقه هفتم دختری رو  دیدم که قرص های ضد افسردگی روزانه اش رو می خورد

 

 طبقه ششم شخص بیکار رو دیدیم که هفت تا روزنامه خریده بود و نا امیدانه دنبال کار می گشت

 


طبقه پنجم آقای وانگ رو دیدم که داشت لباش خانمومش رو می پوشید ؟؟

 

 طبقه چهارم رز رو دیدیم که مثل همیشه با دوست پسرش جر و بحث می کرد

 


طبقه سوم مرد پیری رو دیدم که امیدوارانه منتظر بود تا کسی زنگ خونه اش رو بزنه و به دیدنش بیاد

 


طبقه دوم لیلی همچنان غصه شوهر گم شده اش رو که از یک سال و نیم پیش نا پدید شده بود را می خورد

 

 قبل از اینکه خودم رو از ساختمان پرتاب کنم فکر می کردم من بد شانس ترین فرد دنیا هستم


 


 

الان می دونم که هر کسی مشکلات و نگرانی های خودش رو داره بعد از اینکه تمام اینها رو دیدم به این موضوع فکر کردم که من اونقدر ها هم بد بخت نبودم

همه اون آدم هایی که دیدیم الان دارند به من نگاه می کنند


و حتما پیش خودشون فکر می کنند که اونقدر ها هم بدبخت نیستنند

خیلی خوبه که آدم مهم باشه ولی مهم تر از همه اینه که آدم خوب باشه و هر مقامی هم كه باشه مغرور نباشه.

نوشته شده در دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 20:59 توسط princess & priam | |

سلام دوستان گل

اقا جان مهلت بدید راستشو بخواهید اگر میخواین کسی رو کتک بزنید اون

یه نفر منم نه مجتبی

این تغییرات هم همش تقصیر منه

اقا جریان از این قرار بود که این اقا مجتبی ما بعد از حذف سروقامت به من

پیشنهاد داد که با هم یه وب جدید بزنیم با اجازتون منم قبول کردم

ولی از اونجایی که مجتبی یه کم هول بودخودش سر خود اومد رهگذرو

راه انداخت که منم کلی شاکی شدم و دعواش کردم

این شد که دوباره وبو تغییر دادیم ولی این دفعه دیگه با مشارکت هم

اینم از ایندیگه مجی رو دعوا نکنید باشه؟

منو کتک بزنید

اینم در جواب ناز خانوم که پرسیده بود که پرنسس  کیه؟

من همون  پرنسس هستم که توی سرو قامت هم پست می ذاشتم

اسمم ویداست حالا دیگه هر جور دوست دارید می تونید صدام کنید

در هر صورت این وب جدیدمونه و منو مجتبی با اسم prince & priam

پست می ذاریم 

prince منم priam هم مجتبی 

با هم پست می ذاریم مشارکتی فقط اینو من بدون اجازه گذاشتم که اگه

مجتبی بفهمه کلم کندست تقصیر من چیه که اون رفته مسافرت

خوب دوستان اینم از توضیحات

منتظرتون هستیم

 

نوشته شده در یکشنبه 21 مرداد1386ساعت 18:59 توسط princess & priam | |

                                     ..·´¯`·»«*وداع*»«´¯`·..

 میروم خسته و افزرده و زار

سوی منزلگه ویرانه ی خویش

به خدا می برم از شهر شما

‌‌‌‌‌دل شوریده و دیوانه ی خویش

 

می برم تا که در ان نقطه ی دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه ی عشق

زین همه خواهش بی جاه و تباه

 

می برم تا ز تو دورش سازم

ز تو ای جلوه ی امید محا ل

میبرم زنده به گورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

 

ناله می لرزد میرقصد اشک

آه بگذار که بگریزم من

از تو ای چشمه ی جوشان گناه

شاید ان به که بپرهیزم من

 

به خدا غنچه ی شادی بودم

دست عشق امد و از شاخم چید

شعله ی اه شدم صد افسوس

که لبم باز به ان لب نرسید

 

عاقبت بند سفر پایم بست

می روم خنده به لب خونین دل

می روم از دل من دست بدار

ای امید عبث بی حاصل

                                                                             فروغ فرخزاد

 

 

نوشته شده در جمعه 19 مرداد1386ساعت 1:34 توسط princess & priam | |